![]() |
![]() |
|
|
سلام! بالاخره اومدم! خیلی خیلی سرم شلوغ بود اما با هزار خبر خوب اومدم!
محمد دیگه خوب ه خوب چهار دست و پا میره, دستشو میگیره به مبل و میز پا میشه, صداشو میبره بالا داد میزنه!!! بچه م مرد شده باید براش ژیلت بخرم!! همه چی میخوره, تو ماه رمضون که عشق حلیم داشت پسرکم, تازگیا یه کم غریبی میکنه اما زود اخت میشه. پسره خیلی بلا شده!!! عاشق بازی کردنه, فقط بازی بازی بازی!! این پست ویرایش خواهد شد! فعلا به عکسا توجه کنید!!! هنر نمایی های پسرم رو ببینین! محمد دیگه قشنگ میشینه و نیاز به کمک و پشتی و اینا نداره!
از دستاش و اثاث خونه برای وایسادن استفاده میکنه!!
این جسم یه زمانی کریر محمد بود و حالا تبدیل به اسباب بازی شده!
برای خوردن شیشه همه ی اعضای بچه ام هیجان زده میشن!
اسباب بازی های عجیب و خوشحالی وصف ناپذیر کودکم!
و خوابیدن منحصر به فرد!
- کی گفته من یه نی نی شیطونم؟ ببینین چه آروم خوابیدم!!
جناب محمد حسین بغل بابا جانش!
لباس نو مبارک!
محمد بغل بابا جانش که عاشق همن واقعا!!
واقعا قول میدم زود بیام!!قول! پسر گلم عزیزکم پرنده کوچولوی من دوستت دارم!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:37 توسط رعنا |
|
|
سلام!
بالاخره فرصت کردم که بیام و بنویسم! مگه این پرنده ی من میذاره آدم به کار دیگه برسه؟ تو این چند وقته خیلی پیش رفت کرده! اول دنده عقب میرفت اما حالا دنده جلو میره! تازه یاد گرفته چهار دست و پا بره البته وسط راه خودشو پرت میکنه جلو! عاشق اینه که هر وسیله ای که جلوشه رو گاز بزنه!
عین جارو برقی! همه چی رو با دهن امتحان میکنه!
گرایش خاصی به جنس مذکر داره و جنس مونث برای بچه ام هیچ جذابیتی نداره! من رو هم که شیشه شیر میبینه!
به من میچسبه و کنده نمیشه! بهش دیگه داریم غذا میدیم. سوپ و حریره بادوم و غیره. اما عاشق اینه که از غذای بزرگترا مزه کنه. وقتی غذا میاریم از ما سریعتر میره پای سفره! اگر بغل کسی باشه و اون شخص بخواد آب بخوره امکان نداره حتی یه قطره بتونه بخوره چون گل پسر با تمام قدرت دستشو میندازه دور لیوان و دهنشو میبره سمت لیوان که آب بخوره!
عاشق نوره! در کل بچه ام لامپ ندیده اس! احتمالا باید ادیسون رو استخدام کنیم! وقتی شیر میخوره یه دستش رو به پاش میزنه! وقتی هم که چهار دست و پا میره روی یه دست وامیسه!
موقع خواب خودش برای خودش آواز میخونه!!!! اینجوری: ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!! تو خواب با خودش حرف میزنه: آغوم...باقوم...گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ!!!! بعد هم که آب دهنشو میده بیرون: پووووووووووووووووووووف!!! خنده هاش منو کشته!!
و از همه مهم تر: دو تا مروارید جدید بیرون اومــــــــــــــــــــــــــده!!!!!!!!!!! بازم میام مینویسم!! اینم چند تا عکس دیگه: محمد حسین کتاب خون!
محمد تلویزیون نگاه میکند!
محمد حسین لخت!
و غیره!
بزرگترین اسباب بازی!
پرنده ی ملوس من عاشقتم پسرکــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:10 توسط رعنا |
|
|
هیچوقت فکر نمیکردم یه موجود بتونه این همه منو و بقیه رو شیفته ی خودش بکنه. محمد حسین هر روز شیرین تر و ماه تر میشه و واقعا هر چی بگم باز انگار هیچی نگفتم. از صبح که بیدار میشه تک تک حرکاتش دل منو میبره تا شب که میخوابه.
همه رنگی بهش میاد. اما بیشتر از همه سبز و نارنجی بهش میاد. چند باری بردیمش پارک و با دیدن این همهمه ی انتخابات حسابی ذوق کرده و شعار میده البته به زبون خودش! خیلی خوش اخلاقه. تقریبا میشه گفت اصلا اصلا عصبی نمیشه مگر اینکه غذاش دیر بشه!!! دلیل این خوش اخلاقیشم آرامش خاطری بود که تو دوران بارداریم داشتم...
یادش بخیر..یه زمانی این پرنده کوچولو که حالا از سر و کولمون بالا میره فقط 5 میلی متر بود...همین پسر عزیز ما 4 روز زیر دستگاه بود برای زردیش...آخ که چه چهار روزی بود... اما الان دیگه بچه ام سلامت سلامته. بزنم به تخته همه چیش خوبه...زمینه اش به من رفته نقش و نگارش به باباش!
فرشته ی من همیشه خندونه...همیشه خوشحاله..خدایا کاری کن پسرکم همیشه شاد باشه...الهی آمین..
پسرکم دیگه خودش شیشه شو میگیره!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:58 توسط رعنا |
|
|
سلام!
امروز میخوام یه تعدادی عکس از قند عسل بذارم و البته براتون تعریف کنم که دیگر پسرکم قشنگ غلت میزنه! دیشب با خانواده ی عموم رفتیم پارک لاله اما به بچه ام اصلا خوش نگذشت...همش دلش درد میکرد بچه م همش گریه کرد اما خدا رو شکر امروز خیلی حال پرنده کوچولوی من خوبه! پرنده ی کوچولوی قهرمان من!
اینجا بچه ام داره غلت میزنه!
پسرکم با دستای کوچوش خودش تنهایی توپش رو گرفته!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:22 توسط رعنا |
|
|
سلام!
ببخشید که این چند وقت فعالیت نداشتم آخه این گل پسر ما نمیذاره به هیچ چیز دیگه برسیم! امروز میخوام از مسافرت عید تعریف کنم! امروز محمد حسین ما سه ماه و نوزده روزشه و دیگه داره برای خودش مردی میشه! هر روز شیرین کاریاش بیشتر میشه و کارای جدید تر یاد میگیره. الان خیلی واضح تر حرف میزنه و خیلی هم به احساساتش حساسه و اگر یه ذره احساساتش جریحه دار شه اشکی میریزه که خونه رو بر میداره! انگار چقدر کتکش زدن! وقتی م که میخواد بخنده انقدر خوب و از ته دل میخنده که انگار کل دنیا مال خودشه! بچه ام از دیشب غلت میزنه! دیشب یهو نگاه کردم دیدم رو شکمش خوابیده داره اینور اونور رو نگاه میکنه از ذوقم آنچنان کفی زدم که انگار دنیا رو به من دادن! سریع به باباش زنگ زدم که خبر پیشرفت چشم گیرش رو به باباییش بدم! امروز هم اومده بودیم خونه عموی من که این آقا نمیدونست از شیطونی چیکار کنه انقدر خندید که از خنده گریه اش گرفت و خوابید! الان م که خوابیده و داره خواب شیر خوردن میبینه و این لبش دائما در حال جنب و جوشه! باباییش هم یه عادت جدید پیدا کرده که تا میبینه تا من یه لباس جدید تن نیم وجبی میکنم, سریع با دوربین همیشه آماده سروقت نیم وجبی میاد و عکسای مختلف در جهتهای مختلف و با ژست یه عکاس حرفه ای میگیره! گل پسر خیلی از آینه خوشش میاد و وقتی میبینه بچه ی تو آینه بهش میخنده خودشم خندش میگیره یعنی از خنده ی خودش خنده اش میگیره!!! از دوستایی هم که برامون پیغام گذاشن ممنونیم! براتون پیغام گذاشتم ولی اینترنت ایران یه ذره خیلی مشکل داره! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:41 توسط رعنا |
|
|
سلام!
یه سری عکس جدید از پسر مامان گذاشتم! عکسا از همین یه ماه اخیره. یعنی سه ماهگی ه پسر جان! لذت ببرید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:48 توسط رعنا |
|
|
سلام به همه!
یه فولدر جدا فقط برای عکسای محمد حسین عزیزم گذاشتم که هم دسترسی به همه عکسا راحت باشه هم وب راحتتر بالا بیاد! لینک ه فولدر تو پیوندهاست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 9:40 توسط رعنا |
|
|
سلام به همه دوستانی که به من و محمد حسین عزیزم لطف دارند . پیامهاتون رو خوندم و از اظهار لطفتون بسیار ممنون امیدوارم ما هم بتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط رعنا |
|
|
سلام بالاخره کوچولوی ما محمد حسین عزیزمان در تاریخ ۲۹ دی ماه ۱۳۸۷ در ساعت ۱۳و ۲۵ دقیقه با وزن ۴ کیلو و ۲۵۰ گرم و قد ۵۵ سانتی متر پا بر روی چشم ما گذاشت و به دنیا آمد و ما را با ورود خود غرق در شادی کرد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:32 توسط رعنا |
|
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:40 توسط رعنا |
|
||||||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکس های پسر گل! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|